تبليغاتX
حقیقت زندگی - زندگی سفری از هیچ کجا به هیچ کجاست!

حقیقت زندگی

زندگی سفری از هیچ کجا به هیچ کجاست!

 

   زندگی ظاهراً به هیچ جایی نمی­رسد. آن، سر و صدای زیاد در مورد هیچ است. افسانه­ای که توسط ابلهی گفته شد، پر از هیجان و سر و صدا بود ولی هیچ معنایی نداشت.

   این اولین مواجهه با زندگی است که شخص باید آنرا بگذراند. اگر می­خواهید بودا را درک کنید، باید چشم به چشم به زندگی نگاه کنید. طفره نروید، به کناره­ها نگاه نکنید. مستقیماً به زندگی نگاه کنید. معنای زندگی چیست؟ از آن چه حاصل می­شود؟ سرانجام به کجا می­رسد؟ به هیچ کجا. درست مانند یک رویای بزرگ: کاخهایی زیبا در خواب، یک سلطنت عظیم در خواب، اما هنگام صبح، وقتی که از خواب بر می­خیزید، همه­اش رفته است و برای همیشه رفته است. درواقع آن اصلاً وجود نداشت. فقط شما باور کرده بودید که آن آنجاست.

موفقیت شما باور شما است...

   همین چند روز پیش مطلبی در مورد مردی می­خواندم: او مردی دیوانه بود و در بیمارستان، تحت درمان بود. مسئلۀ او این بود که باور کرده بود اسکندر کبیر است. بعد از سه سال معالجه، روانکاوی و شوک الکتریکی و همۀ اینها، یک روز پزشک نزد او آمد و گفت: «اکنون تو خوب شده­ای. می­توانی به خانه بروی.»

مرد شروع به گریستن کرد و گفت: «بله، می­دانم که خوب شده­ام. اما این چه نوع درمانی است؟ وقتی که من به اینجا آمدم، اسکندر کبیر بودم، اما حالا هیچ کس نیستم! فقط یک هیچ کس هستم. وقتی که به اینجا آمدم، سربلند بودم، کس خاصی بودم، اما اکنون شما مرا به یک هیچ کس تنزل داده­اید! و شما اینرا «درمان» می­نامید؟!  مرا دوباره درمان کنید، مرا به وضعیت سابق برگردانید. حداقل آن موقع کسی بودم.»

    موفقیت شما، باور شما است. اسم و رسم شما، باور شما است. آنها رویاهای فرافکنی شده هستند.

   اکنون یک اتفاق آرا میان تمام کسانی که روی عمیق­ترین اعماق ذهن انسان کار کرده­اند، وجود دارد که موجودات انسانی عصبی هستند. همه عصبی هستند. تفاوت در درجه و مقدار آن است.

   از پاسکال نقل شده که گفته است انسان یک حیوان دیوانه است. تنها حیوانی است که دیوانه شده است و از جاده بیرون افتاده است وگمراه شده است. پاسکال گفته که این گناه اصلی است که انسان دیگر یک حیوان طبیعی نیست. چیزی غیر طبیعی برای او اتفاق افتاده است. چیزی در خودِ هستۀ وجود او اتفاق افتاده  است. او از خودش، از سرچشمۀ خودش، بیگانه شده است.

   افراد معمولی که می­بینید که در خیابان راه می­روند، کارهای خود را در دفتر کار و کارخانه انجام می­دهند، فقط اسماً  معمولی هستند. هیچکسی طبیعی نیست. فقط هر از گاهی، یک بودا، یک مسیح، یک کریشنا، معمولی است. همۀ مردم غیرمعمولی هستند.

   و غیر معمولی بودن آنها چیست؟ آنها به باور کردن به این رویای زندگی ادامه می­دهند، آنها به باور به رویاهای جدید ادامه می­دهند. اگر یک رویا بی­نتیجه بماند، بلافاصله رویای دیگری ایجاد می­کنند.

   آنها هرگز اجازه نمی­دهند بین رویاها فاصله بیفتد. یک آرزو شکست می­خورد، شما دوباره آماده هستید که وارد رویایی دیگر شوید. درواقع، قبل از اینکه یک آرزو شکست بخورد، شما شروع به خلق آرزویی جدید می­کنید تا خانه­ای برای اقامت داشته باشید. یک امید ناپدید می­شود، شما امید دیگری خلق می­کنید. اما به امیدواری ادامه می­دهید. و شما پیوسته می­بینید که مرگ در همه جا اتفاق می­افتد، اما با این وجود به امیدوار بودن ادامه می­دهید. این عصبیت و روان نژندی است. با اینکه می­بینید که همه چیز به خاک می­افتد و ناپدید می­شود، باز هم فکر می­کنید که مشهور و موفق و کامیاب شوید و به سوی کامیابی بروید.

    زندگی سفری از هیچ­کجا به هیچ­کجا است: یک دور باطل، یک سفر رویایی. و آن هم نه حتی یک رویای شیرین، بلکه یک کابوس:  فقدان و ناله، غصه و درد، رنج و عذاب. شما چه حاصل کرده­اید؟ فقط مزۀ روی زبانتان را ببینید: چه مزه­ای بدست آورده­اید؟ فقط رنج و عذاب.

    همۀ شادی­ها فقط امید هستند، رنج واقعیت است. شادی فقط یک امید است و امید هرگز اتفاق نمی­افتد. امید مانند افق است: فقط بنظر می­رسد که دارد در جایی روی می­دهد. شما به سوی افق هجوم می­برید و افق از شما می­گریزد. آن وجود ندارد! فقط در تصور شما وجود دارد.

   تلخکامانه از زندگی ناکام و سرخورده شدن، شروع خرد است. دیدن بیهودگی زندگی، آغاز سفری کاملاً جدید است: سفر درونی. وگرنه، شما از یک چیز به چیز دیگر شیفته می­شوید.

   فقط نگاه کنید: شما سی سال، چهل سال، پنجاه سال، شصت سال زندگی کرده­اید، چه حاصل شده است؟ فقط به دستان خود نگاه کنید: خالی هستند.

   وقتی که اسکندر می­مرد، به وزیران خود گفت: «وقتی که بدن مرا در خیابان تشییع می­کنید، بگذارید دستان من، بیرون از تابوت باشد.»

    آنها تعجب کردند و پرسیدند: «برای چه؟ هیچ کسی تاکنون چنین چیزی نشنیده است و چنین کاری انجام نداده است. »

او گفت: «اما این کار باید انجام شود.»

آنها پرسیدند: « برای چه »

اسکندر گفت: «برای اینکه مردم بتوانند ببینند که من هم با دستان خالی می­روم. من سخت کار کردم، سخت نزاع کردم، اما مزۀ زبان من فقط هیچ است. دستان من خالی است. دوست دارم مردم ببینند که اسکندر دارد در شکست مطلق می­میرد!»

     هرکسی به همین طریق می­میرد. اما آنقدر دیر آنرا تشخیص دادن، بی­معنی است. تشخیص دادن آن در وسط زندگی، اهمیت بسیار دارد؛ چونکه در این صورت تغییر بنیادین ­ممکن می­شود. بودا این­را وقتی که فقط بیست و نه سال داشت، تشخیص داد. او یک تازه جوان بود، تازه چند سال بود که ازدواج کرده بود و بچه­اش یک ماه پیش متولد شده بود. ناگهان یکروز، او دید که رویا دارد ناپدید می­شود؛ و آن چگونه اتفاق افتاد؟

    او داشت رد می­شد... او داشت می­رفت تا در یک جشن شرکت کند: جشن سالانۀ جوانان کشورش. و در راه یک مرد پیر را دید. او از ارابه­ران خود پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟»

ارابه ران گفت: «سرورم، این دیر یا زود برای هرکسی اتفاق می­افتد. هرکسی پیر می­شود.»

بودا گفت: «پس من هم پیر خواهم شد؟»

فقط نگاه کنید: او به فلسفۀ سن پیری کاری ندارد: چرا اتفاق می­افتد، چگونه می­توان از آن ممانعت کرد، او بلافاصله با وجود خودش کار دارد.

 او پرسید: «پس من هم پیر خواهم شد؟»

ارابه­ران گفت: «سرورم، گفتن آن مشکل است، اما من نمی­توانم به شما دروغ بگویم. هر کسی پیر می­شود. شما هم پیر می­شوید. هیچ کس استثنا نیست.»

بودا گفت: «پس ارابه را به کاخ برگردان. برای چه من در جشن جوانان شرکت کنم؟ من پیر شده­ام. اگر من پیر خواهم شد، پس پیر شده­ام! من دیگر جوان نیستم. آن جوانی یک رویا بود. اگر آن اینچنین ناپدید می­شود، پس فکر کردن به آن و چسبیدن به آن بی­معنا است.»

در راه برگشت، آنها به یک مرده برخورد کردند. بدن مرده در حال تشییع بود. بودا پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟»

ارابه ران گفت: «قدم بعدی، بعد از پیری این است، شخص می­میرد.»

بودا بسیار جوان و درخشان بود اما چیزی در شیمی او تغییر کرد. چهره­اش زرد شد. او چشمان خود را بست. ارابه­ران بسیار ترسید. و بودا گفت: «پس اگر زندگی اینچنین ناپدید خواهد شد، قبل از اینکه ناپدید شود، من باید جستجو کنم. اکنون من نمی­توانم حتی یک لحظه را از دست بدهم.»

    درست وقتی که داشتند وارد دروازۀ کاخ می­شدند، یک سانیاسین[تارک دنیا] را دیدند که ردای بلندی به تن داشت. بودا پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او ردا به تن کرده است؟»

   ارابه ران پیر گفت: «این مرد از سن پیری و مرگ آگاه شده است. از اینرو همۀ آن حماقتی را که هرکسی آن را زندگی می­کند، رها کرده است. او یک سانیاسین شده است. او امید را ترک کرده است. او در جستجوی درون است. قبل از اینکه مرگ بیاید، او می­خواهد بداند که این زندگی چیست، از کجا می­آید و به کجا می­رود. »

همان شب بودا از کاخ گریخت. او یک سانیاسین شد.

سانیاس چیست؟ سانیاس درک این معنا در وسط زندگی است که زندگی یک رویای زودگذر است.

    همه می­دانند که زندگی رنج است. ما وانمود می­کنیم که نیست. اما وانمود ، وانمود است. فقط افراد بسیار احمق می­توانند برای مدت طولانی وانمود کنند. هر چه باهوشتر باشید، زودتر تشخیص خواهید داد که زندگی زودگذر است، فقط یک حباب صابون است. و آن هم پر از رنج و عذاب! آیا شما رنج نکشیده­اید؟ پس چه چیزی شما را زنده نگه می­دارد؟ اگر زندگی یک رنج و عذاب است، چرا شما از هم نمی­پاشید؟ چرا پیوسته ادامه می­دهید؟  به خاطر امید.

    امید درست مانند افق پیش روی شما است. آن می­گوید: «تاکنون زندگی رنج و عذاب بوده است، اما برای همیشه اینطور نخواهد بود. فردا چیزها بهتر خواهند شد. با این زن شما در رنج بودید، با زنی دیگر اوضاع بهتر خواهد شد. با این شغل در رنج بودید، با شغلی دیگر شاد خواهید شد. با این اتومبیل کهنه، احساس بدبختی می­کردید، اما اتومبیلهای زیبایی وجود دارند. می­توانید اتومبیل بهتری بخرید. با این مقدار پول، البته شما چگونه می­توانید شاد باشید؟ اما پول می­تواند کسب شود. با کسی نبودن شما احساس می­کردید که زندگی معنایی ندارد، کسی بشوید تا زندگی­تان شروع به داشتن معنا و رنگ کند.»

این امیدها پیوسته بر روی شما انباشته می­شوند و هر جور هست شما را سرپا نگه می­دارند. امید چسبی است که شما را به هم چسبیده نگه می­دارد، وگرنه اجزای شما از هم می­پاشید.

و آنچه من دارم می­گویم ، بازی فکری نیست. فقط به زندگی خود نگاه کنید تا حقیقت آنرا ببینید. چه چیزی شما را سرپا نگه می­دارد؟ این زندگی نیست که شما را سرپا نگه می­دارد، زندگی از همه طرف به سختی برشما ضربه وارد کرده است، از هر جهت بر سر شما کوفته است. این امید است که شما را سر پا نگه داشته است. امید مانند یک ضربه­گیر عمل می­کند. ضربات زندگی توسط امید جذب می­شوند. و شخص به زندگی کردن ادامه می­دهد و انتظار فردا را می­کشد. و فردا هرگز نمی­آید. و آنچه که می­آید هرگز آن چیزی نیست که شما امید داشتید.

شما فکر می­کنید که هرکسی بجز شما خوشحال و شاد است. و این وضعیت هرکس دیگری هم هست. آنها هم فکر می­کنند شما شاد هستید. این یک فریب دوطرفه است. همیشه چمن همسایه سبزتر است. و همسایۀ شما هم در همین وضعیت است: او هم فکر می­کند چمن حیاط شما سبزتر است.

مردم به دیگران وانمود می­کنند که شاد هستند. آنها باید این کار را انجام دهند، وگرنه، زندگی برای یک لحظه هم نمی­تواند ادامه بیابد. در عمق، آنها رنج می­کشند و پر از اشک هستند، اما در ظاهر تبسم خود را حفظ می­کنند. و آن خنده و تبسم یک پدیدۀ سمی می­شود. شما می­بینید که هرکس دیگری بسیار شاد است و فکر می­کنید: «فقط من در رنج هستم. اگر کمی بیشتر کار کنم، اگر کمی سخت­تر کار کنم، اگر در جاه­طلبی خود کمی بیشتر پشتکار بخرج دهم ، خواهم رسید. نگاه کن! دیگران رسیده­اند. یکی رئیس جمهور شده است، یکی نخست­وزیر شده است... من هم باید تلاش کنم. هنوز عمر باقی است.»

این کل بازی­ای است که ادامه می­یابد.

کسی ار جرج برنارد شاو پرسید:«سیاست چیست؟»

جرج برنارد شاو گفت: شاهِ  بازیِ کوه. یک بچه بالای کپۀ بزرگی از کثافت می­رود و دیگران تلاش می­کنند جای او را بگیرند. این سیاست است.»

 

کسی که به جایی رسیده است، وانمود می­کند که بدست آورده است. چیزی بدست نیامده است، اما اکنون او باید آبروی خود را حفظ کند. وگرنه مردم خواهند گفت: «پس تو چه کار می­کرده­ای؟ اگر توسط رئیس جمهور شدن هیچ چیزی بدست نیامده است، و تو کل زندگی خود را فدای آن کرده­ای، چقدر احمق بوده­ای!» بنابراین هرگاه کسی رئیس جمهور کشوری می­شود، به تبسم ادامه می­دهد و پیوسته وانمود می­کند که هرآنچه را که می­خواسته است، بدست آورده است. این فقط وسیلۀ حفظ آبرو است. او در عمق وجودش می­داند که همه چیز شکست خورده است. در عمق وجود می­داند که اکنون هیچ امیدی وجود ندارد. اما چه فایده­ای دارد که آنرا  به مردم بگویند؟ چونکه مردم خواهند خندید و فکر خواهند کرد که شما احمق هستید. وآنها فکر خواهند کرد: «تو در سراسر زندگی­ات برای این پست و این قدرت کار کرده­ای و حالا که رسیده­ای می­گویی هیچ چیزی بدست نیاورده­ای. پس آیا کل زندگی­ات یک اتلاف بوده است؟»

هیچ کسی نمی­خواهد این را ببیند که «کل زندگی من یک اتلاف بوده است. » این خلاف نفس است. بنابراین آنهایی که بالای آن کپه­های کثافت رسیده­اند، اعلام می­کنند که بدست آورده­اند.

در زندگی هیچ حصول و اکتسابی نیست، نمی­تواند باشد. این طبیعت زندگی است. زندگی شکست می­خورد، مطلقاً شکست می­خورد. چه شما شکست بخورید، چه موفق شوید، فرقی نمی­کند. شکست یکسان باقی می­ماند. آنها که شکست خورده­اند که قطعاً شکست خورده­اند، اما آنهایی که موفق شده­اند، آنها هم شکست خورده­اند، به همان نسبت شکست خورده­اند. دیدن این امر، اهمیت بسیار دارد.

یک متفکر بزرگ، روسکین، گفته است که در زندگی دو ناامیدی وجود دارد: آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن، و آرزوی چیزی را داشتن و به آن رسیدن!  فقط دو ناامیدی. اگر آنرا که می­خواهید، بدست نیاورید، قطعاً ناامید می­شوید. اما اگر آنرا بدست آورید، باز هم ناامید می­شوید. چونکه آنچه که شما از طریق آن امید می­داشتید، بدست نیامده است. آن چیزی دیگر است. امید، فرافکنی شما بود، واقعیت نبود.

مانند این است که شما یک سنگ رنگی درخشان در نور خورشید ببینید و فکر کنید: «این کوه نور است!» و هجوم ببرید. نه تنها شما، خیلی­های دیگر هم هجوم می­آورند، کل شهر درگیر آن می­شود. و هرچه افراد بیشتری درگیر آن شوند، شما بیشتر فکر می­کنید که: «باید چیزی در آن باشد، وقتی اینهمه مردم به سوی آن هجوم می­آورند، باید چیزی در آن باشد. چونکه اینهمه مردم نمی­توانند اشتباه کنند.»

همواره بیاد داشته باشید: افراد بسیار نمی­توانند برحق باشند! خیلی بندرت یک فرد بر حق است. مردم بسیار نمی­توانند برحق باشند. هرگاه دیدید که جمعی به جایی می­روند، همه چیز را در موردش فراموش کنید. فکرش را هم نکنید. مردم بسیار نمی­توانند بر حق باشند. اکثریت مشتمل بر مردمی بسیار بسیار میان­حال است.»

[...]

حتی اگر خودتان شایعه­ای را ایجاد کنید و مردم بسیاری آنرا باور کنند، سرانجام خودتان هم آنرا باور خواهید کرد. این یک فریب بسیار بسیار دوطرفه است. یک دروغ خلق کنید، مردم آنرا باور می­کنند و سرانجام خودتان هم آنرا باور خواهید کرد. اینهمه مردم آنرا باور کرده­اند. باید چیزی در آن باشد. شما باید در اشتباه بوده باشید که فکر می­کردید آن دروغ است. شما باید تصادفاً به یک حقیقت لغزیده باشید. وگرنه اینهمه مردم آنرا نمی­توانستند آنرا باور کنند.

مردم بسیار زیادی به سوی یک سنگ رنگی درخشان در نور خورشید هجوم می­برند و فکر می­کنند که آن یک الماس است، یک الماس بسیار گرانقیمت است. اما وقتی که می­رسید... اگر نرسید که البته رنج خواهید برد، همواره زخم آنرا به دوش خواهید کشید. اگر هم برسید، آن فقط یک سنگ رنگی است و رنج خواهید کشید.

شکست، شکست می­خورد؛ موفقیت هم شکست می­خورد. با دیدن این امر، به امید اجازه دهید که تبخیر شود. هیچ مهم نیست که شما فقیر بمیرید یا ثروتمند، گنه­کار بمیرید یا  قدیس، مشهور بمیرید یا گمنام، مرگ می­آید و همه چیز را نابود می­کند.

مرگ بسیار دموکراتیک است. آن، به سلسله مراتب اعتقاد ندارد. برایش فرقی نمی­کند که شخصی که دارد می­میرد یک غلام است یا یک نخست­وزیر. مرگ به­سادگی می­آید! و خاک به خاک می­افتد وناپدید می­شود. اینکه شما ثروتمند باشید، مشهور باشید، امپراطور باشید، این و آن باشید،  به هیچ طریق به شما کمکی نمی­کند.

اگر بتوانید این­را درحالی که زنده هستید ببینید، آنگاه چیزی ممکن است. چیزی که ماورای مرگ و زندگی است.

[...]

موفقیت، شکست می­خورد. شکست، شکست می­خورد و نهایتاً مرگ است. این یک تسلی نیست که شما ثروتمند یا مشهور بمیرید. هیچ تفاوتی نمی­کند. شاه یا گدا، فقیر یا ثروتمند، مرگ به­سادگی می­آید و کل زندگی شما را محو می­کند.

شخص باید فکر کند، وقتی که زندگی چنین شکستی است، مردم به آسانی به سمت درون خواهند چرخید. ولی اینطور نیست. و یک مکانیزم عجیب عمل می­کند. مشاهدۀ خود من این است که اگر زندگی اینقدر پر رنج و عذاب نبود، مردم آسانتر به سمت درون حرکت می­کردند. از آنجا که زندگی چنین عذابی است، آنها به امیدواری بیشتر و بیشتر ادامه می­دهند. برای نفی و انکار رنج، آنها امیدهای بزرگتری خلق می­کنند. آنها نمی­توانند به عقب برگردند. برای انکار و نفی رنج و عذاب، کوههای بزرگتری از امید خلق می­کنند. و آن امیدها آنها را به سمت بیرون می­کشاند.

این پدیدۀ عجیب باید درک شود. هرگاه که شما در رنج باشید، به رویایی عظیم  نیاز دارید تا از آن خارج شوید. امیدی بزرگ، نوعی الهام، نوعی بینش نسبت به آینده، بهشتی در جایی لازم است تا بتوانید خودتان را دوباره جمع کنید و از رنجوری بیرون بپرید. اما آن امید بزرگ، دوباره یک بدبختی بزرگ خواهد شد. و آنگاه شما مجبور خواهید شد از آن بیرون بیایید و مجبور خواهید شد باز هم امید بزرگتری خلق کنید. شخص به این ترتیب ادامه می­دهد و ادامه می­دهد و از خودش دورتر و دورتر می­شود.

به مردم نگاه کنید، به خودتان نگاه کنید. رها کردن بدبختی و رنج، بسیار دشوار است، بسیار دشوار. شخص به آن می­چسبد. هیچ چیز دیگری نیست. فقط به خودتان نگاه کنید: اگر دو راه برای شما موجود باشد: یکی خالی بودن،بدون هیچ رنجی و هیچ سروری  و دومی خالی نبودن، کسی بودن، چیزی بودن، اما در رنج و بدبختی بودن، شما همواره رنج و بدبختی را به جای خالی بودن انتخاب خواهید کرد.

خالی بودن مردم را بیش از رنجوری می­ترساند. و هستۀ درون، خالی است. هیچ مردم را بیشتر از رنج می­ترساند. هیچکسی نمی­خواهد هیچ باشد، و طبیعت درونی ما هیچ چیز است. از اینرو ما نمی­توانیم آنرا بپذیریم . ما به جستجو ادامه می­دهیم، سعی می­کنیم کسی و چیزی باشیم. و اگر نتوانیم شادی و سرور داشته باشیم، حداقل می­توانیم درد داشته باشیم. اگر نمی­توانیم لذت و سر خوشی داشته باشیم، می­توانیم به رنج بچسبیم. اما یک تسلی وجود دارد: حداقل چیزی برای چسبیدن وجود دارد. ما فقط خالی و تهی نیستیم.

به همین دلیل مردم بسیار بی­میل هستند.

من هر روز مشاهده می­کنم... زوجها نزد من می­آیند: آنها هر دو رنجور هستند، اما حاضر نیستند یکدیگر را رها کنند. حداقل زندگی پر بنظر می­رسد، پر از بدبختی، اما لااقل پر است. پر از زهر، اما لااقل فنجان پر بنظر می­رسد. یک فنجان خالی، نه حتی زهری برای پر کردن آن... پذیرش آن دشوارتر بنظر می­رسد. زن احساس می­کند تنها بودن دشوارتر از با مردی بودن است که همواره جز رنج چیز دیگری برایش ایجاد نمی­کند. و مرد فکر می­کند تنها بودن در شبهای تاریک، بدون هیچکسی در اطراف، پر رنج­تر از نق زدن زنی است  که دارد او را دیوانه می­کند. لااقل کسی هست که به او نق بزنی. کسی هست که از او بترسی، کسی هست که از او فرار کنی... لااقل کسی هست. شما می­توانید با او کاری انجام دهید. می­توانید در هتل بنشینید و از شب لذت ببرید چونکه زنی در خانه است و شما می­توانید از او فرار کنید. اما اگر کسی نباشد، حتی فرار هم مشکل می­شود، حتی آن لذت فرار هم دیگر در دست نیست.

من آنها را در رنجوری و بدبختی می­بینم، آنها می­گویند که در رنج و بدبختی هستند، و به مدت هفت سال، ده سال در رنج بوده­اند و حتی یک روز هم هیچ شادی­ای وجود نداشته است. آنها خسته و کسل هستند. اما وقتی که من به آنها می­گویم که از هم جدا شوند... این کار بسیار ساده است! چرا برای هم رنج و بدبختی ایجاد می­کنید؟ اما آنها می­گویند: «نه، ما نمی­توانیم جدا شویم. » آنگاه ناگهان شروع می­کنند به فکر کردن که یکدیگر را دوست دارند. این عجیب است!

اگر شما عاشق یکدیگر هستید، پس چرا برای هم رنج ایجاد می­کنید؟ اما لحظه­ای که کسی پیشنهاد جدا شدن می­دهد، ناگهان یک تمایل بزرگ و یک ادراک بزرگ برمی­خیزد که: «نه، من همسرم را دوست دارم و او هم مرا به شدت دوست دارد.» و آنها شروع به فکر کردن در مورد روزهایی می­کنند که هرگز وجود نداشته است و زیبایی­هایی که هرگز وجود نداشته است. و شروع به امید داشتن می­کنند که شاید دوباره فردا چیزها فرق کند.

آنها ده سال سخت کار کرده­اند و هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. اما آنها می­گویند: «یکروز بیشتر... کسی چه می­داند؟» مردم به امیدواری ادامه می­دهند. و این امید نهایتاً شما را به مرگ رهنمون می­شود و نه هیچ جای دیگر.

رها کردن امید، دیندار شدن است. دست یابی به ناامیدی معنوی، رها شدن از رنج است. بیاد داشته باشید، کلمۀ «ناامیدی» بینهایت زیباست. آن فقط فقدان امید نیست، بلکه فقدان امید و ناامیدی ، هردو است. چونکه وقتی امید ناپدید شود، چگونه می­توانید ناامید شوید؟ برای ناامید شدن، به امید نیاز است. آن سایۀ امید است. وقتی که امید کاملاً از بین رفته است و شما آنرا کاملاً نگاه کرده­اید، ناامیدی به خودی خود فرا می­رسد. شما بدون امید و بدون ناامیدی باقی می­مانید و زیبایی و برکت آن، شما را در بر می­گیرد.

و آنگاه یکروز شخص به شناخت آسمان درونی خودش نائل می­شود: آن مانند آسمان، خالی است.  آن جایی است که ما از آن آمده­ایم  و باید به آنجا برویم و باید در آنجا باشیم. بودن در آن وضعیت، بدون رنج و عذاب بودن است.

این را در ذهن نگه دارید: لذت و خوشی فقط وقتی هست که نیست. وقتی که هست، نیست!  لذت همیشه ناپدید می­شود، بنابراین ما همواره به دنبال آن هستیم. این گناه اصلی است. سیب را نچشید و مزه نکنید چونکه مجبور خواهید بود درست لحظۀ بعد، به دنبال یکی دیگر باشید. و آنگاه پایانی برای آن وجود ندارد. یک چیز به چیز دیگر رهمون می­شود و الی آخر. و شما در ده هزار چیز گرفتار می­شوید. آنگاه به خانه برگشتن بسیار بسیار دشوار می­شود. شما خود را در چیزهای بسیار زیادی سرمایه­گذاری کرده­اید و خارج شدن از آنها تقریباً غیر ممکن می­شود.

شخص دیندار کسی است که در هیچ جایی گیر نکرده است، کسی است که هیچ امیدی ندارد، هیچ آینده­ای ندارد، در فرداها زندگی نمی­کند، کسی است که در اکنون، اینجا زندگی می­کند. و این را ببینید: در ابتدا من به شما گفتم که زندگی سفری از هیچ جا به هیچ جا است. اما درمورد شخص دیندار، زندگی سفری از هیچ جا به اینک-اینجا است.

در اکنون بودن و در اینجا بودن... و ناگهان از زمان به ابدیت منتقل می­شوید. آنگاه زندگی ناپدید می­شود، مرگ ناپدید می­شود. آنگاه برای اولین بار آنچه که هست را می­شناسید. می­توانید آنرا خدا یا نیروانا بنامید. اینها همه کلمه هستند. شما به شناخت آنچه هست می­رسید. و شناخت این، رها و آزاد بودن است، رها از همۀ رنجها، همۀ عذابها و همۀ کابوسها.

در اینک-اینجا بودن، بیدار بودن است. در جایی دیگر بودن، در خواب و رویا بودن است. بعداً و آنجا بخشی از رویا هستند. اینک و اینجا بخشی از رویا نیستند، بلکه بخشی از واقعیت هستند، بخشی از هستی هستند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 12:13  توسط مهدی مهدیخانی  |