زندگی سفری از هیچ کجا به هیچ کجاست!
زندگی ظاهراً به هیچ جایی نمیرسد. آن، سر و صدای زیاد در مورد هیچ است. افسانهای که توسط ابلهی گفته شد، پر از هیجان و سر و صدا بود ولی هیچ معنایی نداشت.
این اولین مواجهه با زندگی است که شخص باید آنرا بگذراند. اگر میخواهید بودا را درک کنید، باید چشم به چشم به زندگی نگاه کنید. طفره نروید، به کنارهها نگاه نکنید. مستقیماً به زندگی نگاه کنید. معنای زندگی چیست؟ از آن چه حاصل میشود؟ سرانجام به کجا میرسد؟ به هیچ کجا. درست مانند یک رویای بزرگ: کاخهایی زیبا در خواب، یک سلطنت عظیم در خواب، اما هنگام صبح، وقتی که از خواب بر میخیزید، همهاش رفته است و برای همیشه رفته است. درواقع آن اصلاً وجود نداشت. فقط شما باور کرده بودید که آن آنجاست.
موفقیت شما باور شما است...
همین چند روز پیش مطلبی در مورد مردی میخواندم: او مردی دیوانه بود و در بیمارستان، تحت درمان بود. مسئلۀ او این بود که باور کرده بود اسکندر کبیر است. بعد از سه سال معالجه، روانکاوی و شوک الکتریکی و همۀ اینها، یک روز پزشک نزد او آمد و گفت: «اکنون تو خوب شدهای. میتوانی به خانه بروی.»
مرد شروع به گریستن کرد و گفت: «بله، میدانم که خوب شدهام. اما این چه نوع درمانی است؟ وقتی که من به اینجا آمدم، اسکندر کبیر بودم، اما حالا هیچ کس نیستم! فقط یک هیچ کس هستم. وقتی که به اینجا آمدم، سربلند بودم، کس خاصی بودم، اما اکنون شما مرا به یک هیچ کس تنزل دادهاید! و شما اینرا «درمان» مینامید؟! مرا دوباره درمان کنید، مرا به وضعیت سابق برگردانید. حداقل آن موقع کسی بودم.»
اکنون یک اتفاق آرا میان تمام کسانی که روی عمیقترین اعماق ذهن انسان کار کردهاند، وجود دارد که موجودات انسانی عصبی هستند. همه عصبی هستند. تفاوت در درجه و مقدار آن است.
از پاسکال نقل شده که گفته است انسان یک حیوان دیوانه است. تنها حیوانی است که دیوانه شده است و از جاده بیرون افتاده است وگمراه شده است. پاسکال گفته که این گناه اصلی است که انسان دیگر یک حیوان طبیعی نیست. چیزی غیر طبیعی برای او اتفاق افتاده است. چیزی در خودِ هستۀ وجود او اتفاق افتاده است. او از خودش، از سرچشمۀ خودش، بیگانه شده است.
افراد معمولی که میبینید که در خیابان راه میروند، کارهای خود را در دفتر کار و کارخانه انجام میدهند، فقط اسماً معمولی هستند. هیچکسی طبیعی نیست. فقط هر از گاهی، یک بودا، یک مسیح، یک کریشنا، معمولی است. همۀ مردم غیرمعمولی هستند.
و غیر معمولی بودن آنها چیست؟ آنها به باور کردن به این رویای زندگی ادامه میدهند، آنها به باور به رویاهای جدید ادامه میدهند. اگر یک رویا بینتیجه بماند، بلافاصله رویای دیگری ایجاد میکنند.
آنها هرگز اجازه نمیدهند بین رویاها فاصله بیفتد. یک آرزو شکست میخورد، شما دوباره آماده هستید که وارد رویایی دیگر شوید. درواقع، قبل از اینکه یک آرزو شکست بخورد، شما شروع به خلق آرزویی جدید میکنید تا خانهای برای اقامت داشته باشید. یک امید ناپدید میشود، شما امید دیگری خلق میکنید. اما به امیدواری ادامه میدهید. و شما پیوسته میبینید که مرگ در همه جا اتفاق میافتد، اما با این وجود به امیدوار بودن ادامه میدهید. این عصبیت و روان نژندی است. با اینکه میبینید که همه چیز به خاک میافتد و ناپدید میشود، باز هم فکر میکنید که مشهور و موفق و کامیاب شوید و به سوی کامیابی بروید.
زندگی سفری از هیچکجا به هیچکجا است: یک دور باطل، یک سفر رویایی. و آن هم نه حتی یک رویای شیرین، بلکه یک کابوس: فقدان و ناله، غصه و درد، رنج و عذاب. شما چه حاصل کردهاید؟ فقط مزۀ روی زبانتان را ببینید: چه مزهای بدست آوردهاید؟ فقط رنج و عذاب.
همۀ شادیها فقط امید هستند، رنج واقعیت است. شادی فقط یک امید است و امید هرگز اتفاق نمیافتد. امید مانند افق است: فقط بنظر میرسد که دارد در جایی روی میدهد. شما به سوی افق هجوم میبرید و افق از شما میگریزد. آن وجود ندارد! فقط در تصور شما وجود دارد.
تلخکامانه از زندگی ناکام و سرخورده شدن، شروع خرد است. دیدن بیهودگی زندگی، آغاز سفری کاملاً جدید است: سفر درونی. وگرنه، شما از یک چیز به چیز دیگر شیفته میشوید.
فقط نگاه کنید: شما سی سال، چهل سال، پنجاه سال، شصت سال زندگی کردهاید، چه حاصل شده است؟ فقط به دستان خود نگاه کنید: خالی هستند.
وقتی که اسکندر میمرد، به وزیران خود گفت: «وقتی که بدن مرا در خیابان تشییع میکنید، بگذارید دستان من، بیرون از تابوت باشد.»
آنها تعجب کردند و پرسیدند: «برای چه؟ هیچ کسی تاکنون چنین چیزی نشنیده است و چنین کاری انجام نداده است. »
او گفت: «اما این کار باید انجام شود.»
آنها پرسیدند: « برای چه »
اسکندر گفت: «برای اینکه مردم بتوانند ببینند که من هم با دستان خالی میروم. من سخت کار کردم، سخت نزاع کردم، اما مزۀ زبان من فقط هیچ است. دستان من خالی است. دوست دارم مردم ببینند که اسکندر دارد در شکست مطلق میمیرد!»
او داشت رد میشد... او داشت میرفت تا در یک جشن شرکت کند: جشن سالانۀ جوانان کشورش. و در راه یک مرد پیر را دید. او از ارابهران خود پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟»
ارابه ران گفت: «سرورم، این دیر یا زود برای هرکسی اتفاق میافتد. هرکسی پیر میشود.»
بودا گفت: «پس من هم پیر خواهم شد؟»
فقط نگاه کنید: او به فلسفۀ سن پیری کاری ندارد: چرا اتفاق میافتد، چگونه میتوان از آن ممانعت کرد، او بلافاصله با وجود خودش کار دارد.
او پرسید: «پس من هم پیر خواهم شد؟»
ارابهران گفت: «سرورم، گفتن آن مشکل است، اما من نمیتوانم به شما دروغ بگویم. هر کسی پیر میشود. شما هم پیر میشوید. هیچ کس استثنا نیست.»
بودا گفت: «پس ارابه را به کاخ برگردان. برای چه من در جشن جوانان شرکت کنم؟ من پیر شدهام. اگر من پیر خواهم شد، پس پیر شدهام! من دیگر جوان نیستم. آن جوانی یک رویا بود. اگر آن اینچنین ناپدید میشود، پس فکر کردن به آن و چسبیدن به آن بیمعنا است.»
در راه برگشت، آنها به یک مرده برخورد کردند. بدن مرده در حال تشییع بود. بودا پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟»
ارابه ران گفت: «قدم بعدی، بعد از پیری این است، شخص میمیرد.»
بودا بسیار جوان و درخشان بود اما چیزی در شیمی او تغییر کرد. چهرهاش زرد شد. او چشمان خود را بست. ارابهران بسیار ترسید. و بودا گفت: «پس اگر زندگی اینچنین ناپدید خواهد شد، قبل از اینکه ناپدید شود، من باید جستجو کنم. اکنون من نمیتوانم حتی یک لحظه را از دست بدهم.»
درست وقتی که داشتند وارد دروازۀ کاخ میشدند، یک سانیاسین[تارک دنیا] را دیدند که ردای بلندی به تن داشت. بودا پرسید: «برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او ردا به تن کرده است؟»
ارابه ران پیر گفت: «این مرد از سن پیری و مرگ آگاه شده است. از اینرو همۀ آن حماقتی را که هرکسی آن را زندگی میکند، رها کرده است. او یک سانیاسین شده است. او امید را ترک کرده است. او در جستجوی درون است. قبل از اینکه مرگ بیاید، او میخواهد بداند که این زندگی چیست، از کجا میآید و به کجا میرود. »
همان شب بودا از کاخ گریخت. او یک سانیاسین شد.
سانیاس چیست؟ سانیاس درک این معنا در وسط زندگی است که زندگی یک رویای زودگذر است.
همه میدانند که زندگی رنج است. ما وانمود میکنیم که نیست. اما وانمود ، وانمود است. فقط افراد بسیار احمق میتوانند برای مدت طولانی وانمود کنند. هر چه باهوشتر باشید، زودتر تشخیص خواهید داد که زندگی زودگذر است، فقط یک حباب صابون است. و آن هم پر از رنج و عذاب! آیا شما رنج نکشیدهاید؟ پس چه چیزی شما را زنده نگه میدارد؟ اگر زندگی یک رنج و عذاب است، چرا شما از هم نمیپاشید؟ چرا پیوسته ادامه میدهید؟ به خاطر امید.
امید درست مانند افق پیش روی شما است. آن میگوید: «تاکنون زندگی رنج و عذاب بوده است، اما برای همیشه اینطور نخواهد بود. فردا چیزها بهتر خواهند شد. با این زن شما در رنج بودید، با زنی دیگر اوضاع بهتر خواهد شد. با این شغل در رنج بودید، با شغلی دیگر شاد خواهید شد. با این اتومبیل کهنه، احساس بدبختی میکردید، اما اتومبیلهای زیبایی وجود دارند. میتوانید اتومبیل بهتری بخرید. با این مقدار پول، البته شما چگونه میتوانید شاد باشید؟ اما پول میتواند کسب شود. با کسی نبودن شما احساس میکردید که زندگی معنایی ندارد، کسی بشوید تا زندگیتان شروع به داشتن معنا و رنگ کند.»
این امیدها پیوسته بر روی شما انباشته میشوند و هر جور هست شما را سرپا نگه میدارند. امید چسبی است که شما را به هم چسبیده نگه میدارد، وگرنه اجزای شما از هم میپاشید.
و آنچه من دارم میگویم ، بازی فکری نیست. فقط به زندگی خود نگاه کنید تا حقیقت آنرا ببینید. چه چیزی شما را سرپا نگه میدارد؟ این زندگی نیست که شما را سرپا نگه میدارد، زندگی از همه طرف به سختی برشما ضربه وارد کرده است، از هر جهت بر سر شما کوفته است. این امید است که شما را سر پا نگه داشته است. امید مانند یک ضربهگیر عمل میکند. ضربات زندگی توسط امید جذب میشوند. و شخص به زندگی کردن ادامه میدهد و انتظار فردا را میکشد. و فردا هرگز نمیآید. و آنچه که میآید هرگز آن چیزی نیست که شما امید داشتید.
شما فکر میکنید که هرکسی بجز شما خوشحال و شاد است. و این وضعیت هرکس دیگری هم هست. آنها هم فکر میکنند شما شاد هستید. این یک فریب دوطرفه است. همیشه چمن همسایه سبزتر است. و همسایۀ شما هم در همین وضعیت است: او هم فکر میکند چمن حیاط شما سبزتر است.
مردم به دیگران وانمود میکنند که شاد هستند. آنها باید این کار را انجام دهند، وگرنه، زندگی برای یک لحظه هم نمیتواند ادامه بیابد. در عمق، آنها رنج میکشند و پر از اشک هستند، اما در ظاهر تبسم خود را حفظ میکنند. و آن خنده و تبسم یک پدیدۀ سمی میشود. شما میبینید که هرکس دیگری بسیار شاد است و فکر میکنید: «فقط من در رنج هستم. اگر کمی بیشتر کار کنم، اگر کمی سختتر کار کنم، اگر در جاهطلبی خود کمی بیشتر پشتکار بخرج دهم ، خواهم رسید. نگاه کن! دیگران رسیدهاند. یکی رئیس جمهور شده است، یکی نخستوزیر شده است... من هم باید تلاش کنم. هنوز عمر باقی است.»
این کل بازیای است که ادامه مییابد.
کسی ار جرج برنارد شاو پرسید:«سیاست چیست؟»
جرج برنارد شاو گفت: شاهِ بازیِ کوه. یک بچه بالای کپۀ بزرگی از کثافت میرود و دیگران تلاش میکنند جای او را بگیرند. این سیاست است.»
کسی که به جایی رسیده است، وانمود میکند که بدست آورده است. چیزی بدست نیامده است، اما اکنون او باید آبروی خود را حفظ کند. وگرنه مردم خواهند گفت: «پس تو چه کار میکردهای؟ اگر توسط رئیس جمهور شدن هیچ چیزی بدست نیامده است، و تو کل زندگی خود را فدای آن کردهای، چقدر احمق بودهای!» بنابراین هرگاه کسی رئیس جمهور کشوری میشود، به تبسم ادامه میدهد و پیوسته وانمود میکند که هرآنچه را که میخواسته است، بدست آورده است. این فقط وسیلۀ حفظ آبرو است. او در عمق وجودش میداند که همه چیز شکست خورده است. در عمق وجود میداند که اکنون هیچ امیدی وجود ندارد. اما چه فایدهای دارد که آنرا به مردم بگویند؟ چونکه مردم خواهند خندید و فکر خواهند کرد که شما احمق هستید. وآنها فکر خواهند کرد: «تو در سراسر زندگیات برای این پست و این قدرت کار کردهای و حالا که رسیدهای میگویی هیچ چیزی بدست نیاوردهای. پس آیا کل زندگیات یک اتلاف بوده است؟»
هیچ کسی نمیخواهد این را ببیند که «کل زندگی من یک اتلاف بوده است. » این خلاف نفس است. بنابراین آنهایی که بالای آن کپههای کثافت رسیدهاند، اعلام میکنند که بدست آوردهاند.
در زندگی هیچ حصول و اکتسابی نیست، نمیتواند باشد. این طبیعت زندگی است. زندگی شکست میخورد، مطلقاً شکست میخورد. چه شما شکست بخورید، چه موفق شوید، فرقی نمیکند. شکست یکسان باقی میماند. آنها که شکست خوردهاند که قطعاً شکست خوردهاند، اما آنهایی که موفق شدهاند، آنها هم شکست خوردهاند، به همان نسبت شکست خوردهاند. دیدن این امر، اهمیت بسیار دارد.
یک متفکر بزرگ، روسکین، گفته است که در زندگی دو ناامیدی وجود دارد: آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن، و آرزوی چیزی را داشتن و به آن رسیدن! فقط دو ناامیدی. اگر آنرا که میخواهید، بدست نیاورید، قطعاً ناامید میشوید. اما اگر آنرا بدست آورید، باز هم ناامید میشوید. چونکه آنچه که شما از طریق آن امید میداشتید، بدست نیامده است. آن چیزی دیگر است. امید، فرافکنی شما بود، واقعیت نبود.
مانند این است که شما یک سنگ رنگی درخشان در نور خورشید ببینید و فکر کنید: «این کوه نور است!» و هجوم ببرید. نه تنها شما، خیلیهای دیگر هم هجوم میآورند، کل شهر درگیر آن میشود. و هرچه افراد بیشتری درگیر آن شوند، شما بیشتر فکر میکنید که: «باید چیزی در آن باشد، وقتی اینهمه مردم به سوی آن هجوم میآورند، باید چیزی در آن باشد. چونکه اینهمه مردم نمیتوانند اشتباه کنند.»
همواره بیاد داشته باشید: افراد بسیار نمیتوانند برحق باشند! خیلی بندرت یک فرد بر حق است. مردم بسیار نمیتوانند برحق باشند. هرگاه دیدید که جمعی به جایی میروند، همه چیز را در موردش فراموش کنید. فکرش را هم نکنید. مردم بسیار نمیتوانند بر حق باشند. اکثریت مشتمل بر مردمی بسیار بسیار میانحال است.»
[...]
حتی اگر خودتان شایعهای را ایجاد کنید و مردم بسیاری آنرا باور کنند، سرانجام خودتان هم آنرا باور خواهید کرد. این یک فریب بسیار بسیار دوطرفه است. یک دروغ خلق کنید، مردم آنرا باور میکنند و سرانجام خودتان هم آنرا باور خواهید کرد. اینهمه مردم آنرا باور کردهاند. باید چیزی در آن باشد. شما باید در اشتباه بوده باشید که فکر میکردید آن دروغ است. شما باید تصادفاً به یک حقیقت لغزیده باشید. وگرنه اینهمه مردم آنرا نمیتوانستند آنرا باور کنند.
مردم بسیار زیادی به سوی یک سنگ رنگی درخشان در نور خورشید هجوم میبرند و فکر میکنند که آن یک الماس است، یک الماس بسیار گرانقیمت است. اما وقتی که میرسید... اگر نرسید که البته رنج خواهید برد، همواره زخم آنرا به دوش خواهید کشید. اگر هم برسید، آن فقط یک سنگ رنگی است و رنج خواهید کشید.
شکست، شکست میخورد؛ موفقیت هم شکست میخورد. با دیدن این امر، به امید اجازه دهید که تبخیر شود. هیچ مهم نیست که شما فقیر بمیرید یا ثروتمند، گنهکار بمیرید یا قدیس، مشهور بمیرید یا گمنام، مرگ میآید و همه چیز را نابود میکند.
مرگ بسیار دموکراتیک است. آن، به سلسله مراتب اعتقاد ندارد. برایش فرقی نمیکند که شخصی که دارد میمیرد یک غلام است یا یک نخستوزیر. مرگ بهسادگی میآید! و خاک به خاک میافتد وناپدید میشود. اینکه شما ثروتمند باشید، مشهور باشید، امپراطور باشید، این و آن باشید، به هیچ طریق به شما کمکی نمیکند.
اگر بتوانید اینرا درحالی که زنده هستید ببینید، آنگاه چیزی ممکن است. چیزی که ماورای مرگ و زندگی است.
[...]
موفقیت، شکست میخورد. شکست، شکست میخورد و نهایتاً مرگ است. این یک تسلی نیست که شما ثروتمند یا مشهور بمیرید. هیچ تفاوتی نمیکند. شاه یا گدا، فقیر یا ثروتمند، مرگ بهسادگی میآید و کل زندگی شما را محو میکند.
شخص باید فکر کند، وقتی که زندگی چنین شکستی است، مردم به آسانی به سمت درون خواهند چرخید. ولی اینطور نیست. و یک مکانیزم عجیب عمل میکند. مشاهدۀ خود من این است که اگر زندگی اینقدر پر رنج و عذاب نبود، مردم آسانتر به سمت درون حرکت میکردند. از آنجا که زندگی چنین عذابی است، آنها به امیدواری بیشتر و بیشتر ادامه میدهند. برای نفی و انکار رنج، آنها امیدهای بزرگتری خلق میکنند. آنها نمیتوانند به عقب برگردند. برای انکار و نفی رنج و عذاب، کوههای بزرگتری از امید خلق میکنند. و آن امیدها آنها را به سمت بیرون میکشاند.
این پدیدۀ عجیب باید درک شود. هرگاه که شما در رنج باشید، به رویایی عظیم نیاز دارید تا از آن خارج شوید. امیدی بزرگ، نوعی الهام، نوعی بینش نسبت به آینده، بهشتی در جایی لازم است تا بتوانید خودتان را دوباره جمع کنید و از رنجوری بیرون بپرید. اما آن امید بزرگ، دوباره یک بدبختی بزرگ خواهد شد. و آنگاه شما مجبور خواهید شد از آن بیرون بیایید و مجبور خواهید شد باز هم امید بزرگتری خلق کنید. شخص به این ترتیب ادامه میدهد و ادامه میدهد و از خودش دورتر و دورتر میشود.
به مردم نگاه کنید، به خودتان نگاه کنید. رها کردن بدبختی و رنج، بسیار دشوار است، بسیار دشوار. شخص به آن میچسبد. هیچ چیز دیگری نیست. فقط به خودتان نگاه کنید: اگر دو راه برای شما موجود باشد: یکی خالی بودن،بدون هیچ رنجی و هیچ سروری و دومی خالی نبودن، کسی بودن، چیزی بودن، اما در رنج و بدبختی بودن، شما همواره رنج و بدبختی را به جای خالی بودن انتخاب خواهید کرد.
خالی بودن مردم را بیش از رنجوری میترساند. و هستۀ درون، خالی است. هیچ مردم را بیشتر از رنج میترساند. هیچکسی نمیخواهد هیچ باشد، و طبیعت درونی ما هیچ چیز است. از اینرو ما نمیتوانیم آنرا بپذیریم . ما به جستجو ادامه میدهیم، سعی میکنیم کسی و چیزی باشیم. و اگر نتوانیم شادی و سرور داشته باشیم، حداقل میتوانیم درد داشته باشیم. اگر نمیتوانیم لذت و سر خوشی داشته باشیم، میتوانیم به رنج بچسبیم. اما یک تسلی وجود دارد: حداقل چیزی برای چسبیدن وجود دارد. ما فقط خالی و تهی نیستیم.
به همین دلیل مردم بسیار بیمیل هستند.
من هر روز مشاهده میکنم... زوجها نزد من میآیند: آنها هر دو رنجور هستند، اما حاضر نیستند یکدیگر را رها کنند. حداقل زندگی پر بنظر میرسد، پر از بدبختی، اما لااقل پر است. پر از زهر، اما لااقل فنجان پر بنظر میرسد. یک فنجان خالی، نه حتی زهری برای پر کردن آن... پذیرش آن دشوارتر بنظر میرسد. زن احساس میکند تنها بودن دشوارتر از با مردی بودن است که همواره جز رنج چیز دیگری برایش ایجاد نمیکند. و مرد فکر میکند تنها بودن در شبهای تاریک، بدون هیچکسی در اطراف، پر رنجتر از نق زدن زنی است که دارد او را دیوانه میکند. لااقل کسی هست که به او نق بزنی. کسی هست که از او بترسی، کسی هست که از او فرار کنی... لااقل کسی هست. شما میتوانید با او کاری انجام دهید. میتوانید در هتل بنشینید و از شب لذت ببرید چونکه زنی در خانه است و شما میتوانید از او فرار کنید. اما اگر کسی نباشد، حتی فرار هم مشکل میشود، حتی آن لذت فرار هم دیگر در دست نیست.
من آنها را در رنجوری و بدبختی میبینم، آنها میگویند که در رنج و بدبختی هستند، و به مدت هفت سال، ده سال در رنج بودهاند و حتی یک روز هم هیچ شادیای وجود نداشته است. آنها خسته و کسل هستند. اما وقتی که من به آنها میگویم که از هم جدا شوند... این کار بسیار ساده است! چرا برای هم رنج و بدبختی ایجاد میکنید؟ اما آنها میگویند: «نه، ما نمیتوانیم جدا شویم. » آنگاه ناگهان شروع میکنند به فکر کردن که یکدیگر را دوست دارند. این عجیب است!
اگر شما عاشق یکدیگر هستید، پس چرا برای هم رنج ایجاد میکنید؟ اما لحظهای که کسی پیشنهاد جدا شدن میدهد، ناگهان یک تمایل بزرگ و یک ادراک بزرگ برمیخیزد که: «نه، من همسرم را دوست دارم و او هم مرا به شدت دوست دارد.» و آنها شروع به فکر کردن در مورد روزهایی میکنند که هرگز وجود نداشته است و زیباییهایی که هرگز وجود نداشته است. و شروع به امید داشتن میکنند که شاید دوباره فردا چیزها فرق کند.
آنها ده سال سخت کار کردهاند و هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. اما آنها میگویند: «یکروز بیشتر... کسی چه میداند؟» مردم به امیدواری ادامه میدهند. و این امید نهایتاً شما را به مرگ رهنمون میشود و نه هیچ جای دیگر.
رها کردن امید، دیندار شدن است. دست یابی به ناامیدی معنوی، رها شدن از رنج است. بیاد داشته باشید، کلمۀ «ناامیدی» بینهایت زیباست. آن فقط فقدان امید نیست، بلکه فقدان امید و ناامیدی ، هردو است. چونکه وقتی امید ناپدید شود، چگونه میتوانید ناامید شوید؟ برای ناامید شدن، به امید نیاز است. آن سایۀ امید است. وقتی که امید کاملاً از بین رفته است و شما آنرا کاملاً نگاه کردهاید، ناامیدی به خودی خود فرا میرسد. شما بدون امید و بدون ناامیدی باقی میمانید و زیبایی و برکت آن، شما را در بر میگیرد.
و آنگاه یکروز شخص به شناخت آسمان درونی خودش نائل میشود: آن مانند آسمان، خالی است. آن جایی است که ما از آن آمدهایم و باید به آنجا برویم و باید در آنجا باشیم. بودن در آن وضعیت، بدون رنج و عذاب بودن است.
این را در ذهن نگه دارید: لذت و خوشی فقط وقتی هست که نیست. وقتی که هست، نیست! لذت همیشه ناپدید میشود، بنابراین ما همواره به دنبال آن هستیم. این گناه اصلی است. سیب را نچشید و مزه نکنید چونکه مجبور خواهید بود درست لحظۀ بعد، به دنبال یکی دیگر باشید. و آنگاه پایانی برای آن وجود ندارد. یک چیز به چیز دیگر رهمون میشود و الی آخر. و شما در ده هزار چیز گرفتار میشوید. آنگاه به خانه برگشتن بسیار بسیار دشوار میشود. شما خود را در چیزهای بسیار زیادی سرمایهگذاری کردهاید و خارج شدن از آنها تقریباً غیر ممکن میشود.
شخص دیندار کسی است که در هیچ جایی گیر نکرده است، کسی است که هیچ امیدی ندارد، هیچ آیندهای ندارد، در فرداها زندگی نمیکند، کسی است که در اکنون، اینجا زندگی میکند. و این را ببینید: در ابتدا من به شما گفتم که زندگی سفری از هیچ جا به هیچ جا است. اما درمورد شخص دیندار، زندگی سفری از هیچ جا به اینک-اینجا است.
در اکنون بودن و در اینجا بودن... و ناگهان از زمان به ابدیت منتقل میشوید. آنگاه زندگی ناپدید میشود، مرگ ناپدید میشود. آنگاه برای اولین بار آنچه که هست را میشناسید. میتوانید آنرا خدا یا نیروانا بنامید. اینها همه کلمه هستند. شما به شناخت آنچه هست میرسید. و شناخت این، رها و آزاد بودن است، رها از همۀ رنجها، همۀ عذابها و همۀ کابوسها.
در اینک-اینجا بودن، بیدار بودن است. در جایی دیگر بودن، در خواب و رویا بودن است. بعداً و آنجا بخشی از رویا هستند. اینک و اینجا بخشی از رویا نیستند، بلکه بخشی از واقعیت هستند، بخشی از هستی هستند.
